!پاييز باراني من
گاهی بیا گاهی نیا گاهی که می خواهم پگاه هم نباشم... این جملات بار ِعاطفی ندارند ، ندارند ، فقط سیاه لشکر ِکلمه ست که از هر جهت سیاهم می کنند
شامل ویرایش نمی شوی وقتی هر صبح از پنجره ی رو به رو ، طلوع می کنی و دست هایت را عمیق در قلب من فرو می کنی ، لعنتی ماسه ها را باد می بَرد که می بَرد خانه ای در بهار اما ، خانه ای روی آب نبود
روی یک پاشنه می چرخد ؛ در چند سانتی هایِ *ورنِ من بی من 2) چه قدرررررر قد کشیده ام از اردی بهشت ها عمیق ترم از بوسه کوتاه تر 3) فرو افتاده ام در انبوهِ بی حجمیِ اندوه ---------------------------------------- *ورنی(ورن): نوعی چرم است که رویه آن را با لعاب لاکی پوشش می دهند.
1) با رنگ های اورجینالی بر تنم خوب می دانم سرم را کجا پارک کرده ام من اتفاقاً ، تصمیم گرفته ام با چشم هایت برخورد کنم 2) حالا بیا حروف این کی برد را صدا دار کن اصلا بیا داری به پا کن مانیتور ها طور دیگری به من نگاه می کنند ، آیکن ها در سرم سرم رودی در حوالی تبت خودت را بسته ای به تخت شب که فرو ریخت احتمال صعودمان به اورست کم نیست من به هیچ اقیانوسی مربوط نمی شوم هم ، به ما مربوط نمی شود
زنی به پستو بال هایی به وسعت یک باله کم بود 2)اسلحه کشیده است ، لبخندی فلج رو به لب هایم که چشم هات قراردادی بودند ، فسخ شده
1) باور کن شعر ، چیزی بیشتر از موج موهایم بود در حجم نامناسبی از سال ، اما از کار افتاده است ، دست های من رگ های من ، عجیب نیست تا بوسیدن لب های ماهی در تنگ کوچکش ، دریایی مانده است 2) بهار عاجزانه ، گل های بی جانی می کارد ، در تمام نقشه نقشه های تازه ای ، کشیده می شود برای سال بیمار پایتخت تخت تخت خوابیده است بوی بهار را هلند هم پخش نمی کند
1)هی ! تفلون هایِ طفلی ، فقط یک قسطِ سیاه مانده تا ملحفه های سفید تا پاهایش دراز شود تا........................................................ بانک ، زنی ، که از جیب های شوهرش وام نمی گیرد 2)شک می کنم به تلویزیون ، که تلو تلو می خورد روی دست های تو و نبضم ، که هنوز نبضم هست ! زیر دست های تو و دمای شب را که فقط شب بوها می دانستند 3)گنجشک ، باغ وحشی می خواهد آرام تر از اکوسیستم چشم هایت
پیش ترها باید می آمدم
با کلاه گیسی از برف ، با دهانی پر از پرنده های هار اگر ، به قد یک پود قالی گلی به موهایم بافته بودی ، لعنتی ، حالا بی کلت کمری دراز کشیده بود ، شبی ابریشمی در عمق یک خواب نیم روزی... چرخی می خورم ، تمام قد با رزهایی که در دستم نیستند ، ! سبک تر زخمی می شوم ، زن ، برای برگشتن از جنگ ، در آینه ی کوچک کیفی قاعده ی خاص خودش را دارد...
کابوس های بین المللی ، بی بوسه های خانگی خوب به هم زد ه ای ، تعادل خواب را ، نترسانم ! از یک صبح معمولی که هیچ چیز جای خودش نباشد ، و شعری که بی ردیف دندان های تو شعر شود...
کوتاه آمدنت پاییز شبیه به هیچ کوتاه آمدنی نبود ، هیچ وقت...
همیشه نامهربان می آیی مرگ ، با پیرهن زردی که بر تن هیچ فصلی ندیده ام از پدربزرگ هایی که نداشته ام ، قصه نگو می دانم عمیق می بری مرا ، که چشم هایم خاطره ی کسی نمانَد... -------------------------------------------------------------------- *برای غلامرضا بروسان و الهام اسلامی ، زوج شاعری ، که همراه با فرزندشان بی صدا رفتند...
من ، جوان تر از تجربه ی یک خیابانم ، از چشم يك اوباش چرا در رگ های تو خلاف جهت می روم ! خون از خون نمی ترسد عزيزم؟ چیزی بگو ، چیزی بگو به باد چیزی بگو لااقل تا شعر از دهانت نیفتاده ، روي دست شب كاري بكن ، مسکن ها را با مولتی ویتامین ها تقویت کن باور كن ، این یک تمارض دخترانه نیست... ------------------------------------------------------------ پ.ن: عالي يعني ، هواي صاف و آفتابی چشمان تو ، در يك روز باراني... جنوب بی صدایی من است... ================ فصل بی ثبات جفت گیری ست آبان بام خانه ما ، لعنتی گنجشک بی تابی ام ، راه را بر من بسته است آبی راه راه پیرهنت ببوسم ، کناری بگذارم قداست را ، به من ، به درخت ، یاد داده ای پیش ترها... ================ فرکانس موقتی ست برق رژلب ها ، سر به سرت می گذارند پا به پای فرار می گذارند مولکول های هیجان انگیز تنم ، وقتی من شامل هیچ قانونی نمی شوم ، هی با طرح بی جان ناخنم توی لاک خود رفتن احمقانه ست...
و شعر در سینک ظرف شویی ، در توالت فرنگی هم ، وقتی که در اتاق های خانه برند آمریکایی لباس های خواب هم وطنت می کنند ، لعنت به که لعنت به
هيچ فكر كرده اي ؟ يك مسير پنهاني ست ! موجي كه به چشم هايم مي آيد را ، به كجا فرو مي برم؟ وقت هایی که نمی بینی ، اين چشم هاي معمولي، كار خارق العاده اي نمي كنند فقط همين...
چه فرقی می کند تمام روز من به یخچال های ساید بای ساید وفادارترم ، یا تو شعله ور تر از اجاق های خانه ای وقتی که نمی سازد با من یخ در بهشت ها در اردیبهشت ها ! این روزها ، این روزها را به دست هر که داده ام قمارش کرده ! من صاحب هیچ ساحلی نیستم بیا گوش ماهی ها را از گوشم در بیاور...
پای شب بو ها را تو به این جا باز می کنی عادت ندارم ! اما شعر باید سفید باشد تا دهان من شقایق ببارد آه ببین انگار از زلال افکار من تو متولد می شوی ، من مسرورم... مناسبتی نداشتم من با صورتی پیراهنی که حول چشم های تو حریر می شد، باد ، تنها پریشانی موقتِ روسری ام بود ، که اتفاقاً ! چند سطری شاعرت می کرد... با مژه هایی هزار بار حجیم تر مردانه تاییدت می کنم ، و عمیق تر چشم می بندم بر موجودیتم ، با استقامت ساعت هایی که طبیعتم را به بازی گرفته اند ، لعنتی ، به تمام ثانیه های زندگی ام مدیونم می کنی... 1) چه قددددر تنهایی هایم را پر نکردی تا عاقبت خودم ، پر شدم از تنهایی... 2) با ابتکار چشم هایت روز ، شب قشنگی است برای درخشیدن... 3) آن قددددر حق می دهم به تو که کلمات هم ! به شعورشان شک کنند... من ، شاعر خوبی می شدم ، اگر به جز بوسیدنت حرفی داشتم برای گفتن مادرم... ------------------------------ من ، دوچرخه سوار خوبی می شدم ، اگر مردانه تر به چرخش دنیا فکر کرده بودم... جریانی از نعنای فرنگی حرف هایت ، کراواتی که مذهب سرش نمی شود پایتخت آدم را زیر سوال می برد... اغلب یک زن ، با فقر آهن شدید ، فقیرتر از آن است که خونش به جوش آمدن را به نمایش بگذارد...
امشب ، عجیب دلم تنگ می شود برای لباسی که به تنم نمی آمد هرگز... -------------------------------------- در قطع متقاطع اتاقم ، هزار بار می پیچم ، تمام هراس هایم می ماند برای خودم می دانم! و برای روزی که هیچ وقت نیامد بهانه ی تازه ای می سازم... برای آخرین روزهای سال ، دلم را می سوزانم در چهارشنبه ای که سهم هیچ کس نشد از تقویم... پیراهنت با طرحی از بهار ، اما آشفته روی طناب غمی به عمق آبان پاییز را داشت ، بیا پیراهنت را بردار دست از سر تمام سال من بردار...
خداحافظ
خودم فرو می ریزم !
می دانم ، شعر
بی وزن ترین آوار دنیاست ؛
روی سرم...
شعر در ماکروویو ، امنیت جانی ندارد !شاعریزن می شود ، زن که شاعر می شود...
شام خوشمزه ای که نبود
هیچ ،
مغزم
چیزی برای میان وعده هم رو نمی کند...
از تیر رس تیرماه ها
از ماه کامل صورت تو ،
که می ترساند مرا
و
از اتفاقی
که از چشم هایت
نا آشناتر است...
تهاجمت ،
| Design By : Night Melody |


