تبليغاتX
!پاييز باراني من

سر و صدا ها که خوابید

اتفاق های جالبی می افتد

برای چشم های من

که صادقانه بیدار ماندند...

فکری به حال کودکی ام کن

نشانی جدیدم را پست می کنم برایت

تیمارستان کوچکی در من

جای خوبی برای تو

روزمرگی قشنگی می شود

چای داغ و نان و پنیر و باز ظهر

مثل تمام زن هایی که در یک عصر پاییزی

فکر کردند از این به بعد

زن را ظن بخوانند...

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 2:36 توسط پ.ب |


روسری قرمز من

رقاصه ای خسته

مانده

بماند یا نماند

وقتی که چشم های تو

با سیاهی های بی شرم دختر همسایه

مهربان تر می خندید...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:20 توسط پ.ب |


بگذار بجنگد این نفس

تاپ و توپ های بی هدف

من حق می دهم به تو

من به تمام مردم دنیا حق می دهم که فرار کنند

تو فقط

جایی هم برای من پیدا کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:59 توسط پ.ب


کوه می شوی و گل های قالی متفکرتر به من می خندند

غروب ، این جا

سنگ تمام می گذارد خورشید پشت باممان

که من هی سقوط می کنم از تو بیش تر

و تو که فراموشت شده

خنده های مدرن من هم تاریخ انقضا دارند عزیزم...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:18 توسط پ.ب |


تبلیغ پرفروشی می شود

رطوبت گونه های خیس من

کرم های مرطوب کننده ی دست تو

امشب حتما ،

آخر دنیا کوتاه آمده تا نزدیکی های لب من

که بلندترین فریادم 

کوتاهتر از یک حلقه ی مویت

می شود

آه...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:19 توسط پ.ب |

من،

چشم هایم

دست هایم

پاهایم

خسته اند

از زردی تو

از زردی من

رنگ تازه ای نمی شوی برای من...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:18 توسط پ.ب |

و روزهای پاییزی

که هنوز نیامده

قورت می دهند مرا

آبستن غم می شوند

تا بی دلیل هر روز

بهانه ی تو

ویارشان شود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:38 توسط پ.ب |

 

نمی دانم می دانی گاهی حرف هایی

نظم و نثر ندارد که

خسته می شوند

از تکرار رسیدن و خورده شدن...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:15 توسط پ.ب |

 

خوب می دانم چه می خواهی از جانم

عزیزم ،

جانم ،جانم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:18 توسط پ.ب |

 

کاترینای تلخ تری ست

چرخش مداوم یاد تو در سرم

وقتی که ،

هر روز سانحه ی تازه تری می شوی...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط پ.ب |

 این شعر سابقه ی طولانی دارد

بی گناه

زندانی تک تک سلول های خواب تو

که بزرگ شده ای

جای خشکت می گوید

بخوان ،

با سیگاری که از پشت لبت بی غیرت تر است

دور بزن مرا ، بزن مرا

کجای خاطرات تو

گل های پیرهنی همیشه زرد می خندند ؟

 این دست های سوخته سهم تو هم نمی شو ند

و فاجعه ی همیشگیست

بوسه های چاقو و سبزی

عجیب نیست

اگر تمام بخارهای دنیا

شکل صورت تو را بگیرند

که نت های بی ریتم و با ریتم این روزها

صدای ناله ی ظرف هاست فقط

و دست آخر

دراز به دراز شب ، سیاه می شو م

که ببازم باز تمام بغض های روشن روز را...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:6 توسط پ.ب |


باز واژه ها ي اين شعر بي قرارند

با من كسي از آمدن نگويد

 پاها ي من ناي ماندنم ندارند...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط پ.ب |


سقوط آزاد

هي ما را فريب دادند

آن مرد حالا،

جان هم ندارد

كه با اسب در باران بيايد

ما مانده ايم به گمانم بي دليل

وقتي به جاي چسب زخم

وجودمان را با درد بخيه مي كنند

لابد،

هنوز هم با طعم خميردندان هاي تند بايد بخنديم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:31 توسط پ.ب |


همين حوالي هم خواب هاي دوري مي بينم

و تاريخ اين روزها حتما ريشه ي لغوي ندارند

كه به اصطلاح دلتنگ مي كنند مرا

با تمام قدرت جغرافياييم

سوت مي زنم زنانه

به كوچه مي زنم

خودم

با كفش هاي اسپورت

رؤياهاي پاشنه بلند...
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:34 توسط پ.ب |


لباس هايم زياد است انگار

حالا كه لخت شده ام از تو

تاب تاب مي خورد باز هم

تابستان هواي تو در سرم

كجاي دور مانده اي ؟

ضمير بي صداي فصل هاي شرجيم

...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:46 توسط پ.ب |

آسمان اين شهر را

آبي نمي خواهند ديگر

دست هاي قرمز

خاك هاي سرد

فردا بدون هواي تازه ،

روز ديگري نخواهد بود............روز ديگري نخواهد بود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:54 توسط پ.ب |


 1در 2 متر شايد

به حساب وجبم

خوابيده ام 

چشم هاي قشنگي دارد سقف

فكر كردم عملا تف كنم به دنيا

برگشت روي صورتم

دوپينگ ماهرانه اي مي كنم

همين جا

1 2 3 داز و نشست

تند تر فكر مي كنم حالا

ايستگاه اتوبوسي بي قرار

با من قرار فرار گذاشته

از پنجره ي هيزش نگاه مي كنم

دستي تكان مي دهد

مانكن ويترين مغازه اي

مي دوند

با من

دختر بچه هايي با دامن هاي چين دار

خواب هاي خرگوشيشان گرگ پبدا كرده انگار

من كاشف روزهاي تازه اي مي شوم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:1 توسط پ.ب |


من مي روم كه لي لي كنم 

وقتي براي سبز و سرخ و سفيد اين روزها

حرفي ندارم كه يك شهروند شوم !!


+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:21 توسط پ.ب |


جاهاي خوبي مي برمت

برج ايفلي يخ ،

دست هاي تو

كه نمي خواهند برسند به دست هاي من 

مي داني ميان اين همه ازدحام

زياد عجيب نيست بهت نبودنت !

دوره گردي با موهاي ژوليده

من

رنگ هاي پريده اي مي فروشم از خودم

كه بخندي قاه قاه ،

ژكوند بي مرام !!

من هنوز هم جايي برايت نگه داشته ام

همين نزديكي ها...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 توسط پ.ب |

پنكه ي سقفي

دور مي زند سرم را
 
روزنامه اي بي سواد

مدام سرفه مي كند

ومن كه فكر مي كنم

به قدمت جهان گردي اين پنكه

كف مي زنم برايش !

كه بي شك ،

از تمام اين تريبون نشين ها با شعورتر است!!

      
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:41 توسط پ.ب |